تبلیغات
غروب با لک زیباتره!
مرگ سیاه (مهدی)
(باغ پیامبر و سرگردان)(بهنام)
فراموش شدگان فراموش کنندگان را یاد دارند(لادن)
انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود(سمیه)
آدمها رو عشقشون پا میذارن(علی)
یاوه گویان(someone)
اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست(بهنام)
شب بلورین(میلاد)
کلبه ی هشتم عشق(آرش)
کلک عاشقانه(مینا)
هیچ وقت عاشق نشو (مملی)
وهم سبز(شاهین)
همین نزدیکی(علیرضا)
خوش بخت ترین دبوونه (یه دیوونه عاقل)
عاشق های تنها(من و دوستای گلم)

امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
...خوش آمدید
سلام مهربون!
مرسی از اینكه به خلوت تنهایی من سر زدی. دل نوشته های من هرچند شاید تكراری یا قدیمی باشند ولی از دل هستند و هر حرفی كه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.
یه كلبه ی كوچولو هست كه من اونجا زندگی میكنم و دوستای خوبی هم اونجا دارم. اگه دلت خواست به كلبه ی ما هم بیا. مطمئنا دوستای گلم خوشحال میشن كه براشون یه مهمون ناز مثل تو بیاد. پس برو دل اونا رو هم شاد كن.
حسین
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند دکتر علی شریعتی
[ نویسنده :
دیبا
] [ساعت : دوشنبه 3 تیر 1387 -
دوشنبه 3 تیر 1387 ] [ موضوع :
سخنی از بزرگان ,
]
[
پیام شما []
][
لینک ثابت
] [
بالای
صفحه
]
**برگزیده ی کتاب شازده کوچولو **
برگزیده ی از کتاب شازده کوچولو روباه گفت: -سلام. فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد. به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
[ نویسنده :
دیبا
] [ساعت : پنجشنبه 15 آذر 1386 -
پنجشنبه 15 آذر 1386 ] [ موضوع :
عمومی ,
]
[
پیام شما []
][
لینک ثابت
] [
بالای
صفحه
]
چراغی کهنه ام وقت است خاموشم کنی..کم کم
من از طرح زیبای هر خاطره سلامی غزل گونه خواهم نوشت که باور کنی گرچه دوراز تو ام فراموش هرگز نکردم تو را در این رخوت بی مجال زمان که احساس پژمرده همچون خزان به یاد تو من مانده ام آشنا که شاید که من یاد باشم تو را
[ نویسنده :
دیبا
] [ساعت : شنبه 28 مهر 1386 -
شنبه 28 مهر 1386 ] [ موضوع :
عمومی ,
]
[
پیام شما []
][
لینک ثابت
] [
بالای
صفحه
]
((((((تو آنجا من اینجا)))))))
تو آنجا ٬ من اینجا تو آنجا من اینجا اسیر و پای در بند تو آنجا من ابنجا دو مجنون و گرفتار دو در ظاهر سلامت ولی در سینه بیمار تو آنجا مرا می جویی اما جز هوا نیست به جای پیکر من در بر تو به نرمی می گشایی شعرهایم که پیچد عطر من در بستر تو صدای پای من می آید از دور که پر می گیرم از هر جا به سویت تو می بینی نگاه خسته ام را که می لغزد به رویت ولی افسوس ای دوست خیالست من آنجا در کنار تو محالست تو آنجا من اینجا من اینجا در دل جمع ولی محزون و تنها از این عالم ترا می خواهم و بس تو را دیوانه ی عشق ترا بیگانه از هر آشنایی ترا می خواهم و خندیدنت را ز شوق دیدنم لرزیدنت را ولی افسوس ای دوست تو آنجا من اینجا در دل جمع در امیدی محالم تمام آنچه می خواهم محالست خیالست.... ؛
[ نویسنده :
دیبا
] [ساعت : دوشنبه 12 شهریور 1386 -
دوشنبه 12 شهریور 1386 ] [ موضوع :
عمومی ,
]
[
پیام شما []
][
لینک ثابت
] [
بالای
صفحه
]
--
[ نویسنده :
دیبا
] [ساعت : جمعه 12 مرداد 1386 -
جمعه 12 مرداد 1386 ] [ موضوع :
عمومی ,
]
[
پیام شما []
][
لینک ثابت
] [
بالای
صفحه
]
****شعر عاشقانه ی ابدی****
شعر عاشقانه ی ابدی اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست حتی وقی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند عاشقانت تو را ترک می کنند اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم! شعری از اعماق جان٫ که مرا به یاد تو آورد...... شعری که همیشه با تو بماند. . : یک ترانه ی قدیمی:.
[ نویسنده :
دیبا
] [ساعت : چهارشنبه 10 مرداد 1386 -
چهارشنبه 10 مرداد 1386 ] [ موضوع :
عمومی ,
]
[
پیام شما []
][
لینک ثابت
] [
بالای
صفحه
]
--
[ نویسنده :
دیبا
] [ساعت : پنجشنبه 21 تیر 1386 -
پنجشنبه 21 تیر 1386 ] [ موضوع :
عمومی ,
]
[
پیام شما []
][
لینک ثابت
] [
بالای
صفحه
]
*****راه زندگی*****
شاید خدا خواسته است که ابتدا افراد نامناسب بسیاری را بشناسی و سپس شخص مناسبی را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی . همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی . با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش می شود.
{ گابریل گارسیا مارکز }
{ اخوان صفا }
[ نویسنده :
دیبا
] [ساعت : چهارشنبه 20 تیر 1386 -
چهارشنبه 20 تیر 1386 ] [ موضوع :
سخنی از بزرگان ,
]
[
پیام شما []
][
لینک ثابت
] [
بالای
صفحه
]
:: مطالب پیشین ::
» حسین » **برگزیده ی کتاب شازده کوچولو ** » چراغی کهنه ام وقت است خاموشم کنی..کم کم » ((((((تو آنجا من اینجا))))))) » » ****شعر عاشقانه ی ابدی**** » » *****راه زندگی***** » ******......خدا هست.....****** » *****(((((مادر روزت مبارک))))***** » مرا بگذار... » آیا چه کس ؟؟؟؟ » ؛وقتی........... » سکوت سر شار از نا گفته هاست.... » مدیریت جدید
© 1385-1386 تیم
طراحی عاشق های
تنها، تمامی حقوق محفوظ است.
Copyright © 2006
-2007 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved.
powered by
Ermia007